ولاشجرد
خبرهای محلی،عمومی،سیاسی،اجتماعی وفرهنگی
قالب وبلاگ
 
برگرفته از کتاب منتهی الآمال شیخ عباس قمی
 
در (کـشـف الغـمـّه) وغـیـر آن روایـت کرده‏اند که چون وفات حضرت فاطمه علیهاالسّلام نـزدیـک شـد اَسـْمـآء بـنـت عـُمـَیـْس را فـرمـود کـه آبـى بـیـاور کـه من وضو بسازم، پس وضـوسـاخـت وبـه روایـتـى غـسـل کـرد نـیـکـوتـریـن غـسـل‏هـا وبـوى خوش ‍طلبید وخود را خـوشـبـو گـردانـیـد وجـامـه‏هـاى نـوطـلبـیـد وپـوشـیـد و فـرمـود کـه اى اسـمـاء! جـبـرئیـل در وقت وفات پدرم چهل درهم کافور آورد از بهشت، حضرت آن را سه قسمت کرد، یـک حـصـّه بـراى خـود گـذاشـت و یـکـى از بـراى من و یکى از براى على علیه السّلام، آن کـافـور را بـیـاور کـه مرا به آن حنوط کنند. چون کافور را آورد فرمود که نزدیک سر من بـگـذار، پـس پـاى خـود را بـه قبله کرد وخوابید وجامه بر روى خود کشید و فرمود که اى اسماء! ساعتى صبر کن بعد از آن مرا بخوان اگر جواب نگویم على علیه السّلام را طلب کـن، بدان که من به پدر خود ملحق گردیده‏ام! اسماء ساعتى انتظار کشید بعد از آن، آن حـضـرت را نـدا کـرد وصـدایى نـشـنـیـد، پـس گـفـت: اى دخـتـر مصطفى! اى دختر بهترین فـرزنـدان آدم! اى دخـتـر بهترین کسى که بر روى زمین راه رفته است! اى دختر آن کسى که در شب معراج به مرتبه (قابَ قَوْسَیْن اَوْ اَدْنى) رسیده است! چون جواب نشنید جامه را از روى مـبـارکـش برداشت دید که مرغ روحش به ریاض جنّات پرواز کرده است. پس بر روى آن حـضـرت افـتـاد آن حـضـرت را مـى‏بـوسـیـد ومـى‏گـفـت: چـون بـه خـدمـت حضرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه وآله وسـلّم بـرسـى سـلام اسـماء بنت عُمَیْس را به آن حضرت بـرسـان؛ در ایـن حـال حـضـرت امـام حـسـن وامـام حـسین علیهماالسّلام از در درآمدند و گفتند: اى اسماء! مادر ما، در این وقت چرا به خواب رفته است؟

روضه مکتوب
 
برگرفته از کتاب منتهی الآمال شیخ عباس قمی
 
در (کـشـف الغـمـّه) وغـیـر آن روایـت کرده‏اند که چون وفات حضرت فاطمه علیهاالسّلام نـزدیـک شـد اَسـْمـآء بـنـت عـُمـَیـْس را فـرمـود کـه آبـى بـیـاور کـه من وضو بسازم، پس وضـوسـاخـت وبـه روایـتـى غـسـل کـرد نـیـکـوتـریـن غـسـل‏هـا وبـوى خوش ‍طلبید وخود را خـوشـبـو گـردانـیـد وجـامـه‏هـاى نـوطـلبـیـد وپـوشـیـد و فـرمـود کـه اى اسـمـاء! جـبـرئیـل در وقت وفات پدرم چهل درهم کافور آورد از بهشت، حضرت آن را سه قسمت کرد، یـک حـصـّه بـراى خـود گـذاشـت و یـکـى از بـراى من و یکى از براى على علیه السّلام، آن کـافـور را بـیـاور کـه مرا به آن حنوط کنند. چون کافور را آورد فرمود که نزدیک سر من بـگـذار، پـس پـاى خـود را بـه قبله کرد وخوابید وجامه بر روى خود کشید و فرمود که اى اسماء! ساعتى صبر کن بعد از آن مرا بخوان اگر جواب نگویم على علیه السّلام را طلب کـن، بدان که من به پدر خود ملحق گردیده‏ام! اسماء ساعتى انتظار کشید بعد از آن، آن حـضـرت را نـدا کـرد وصـدایى نـشـنـیـد، پـس گـفـت: اى دخـتـر مصطفى! اى دختر بهترین فـرزنـدان آدم! اى دخـتـر بهترین کسى که بر روى زمین راه رفته است! اى دختر آن کسى که در شب معراج به مرتبه (قابَ قَوْسَیْن اَوْ اَدْنى) رسیده است! چون جواب نشنید جامه را از روى مـبـارکـش برداشت دید که مرغ روحش به ریاض جنّات پرواز کرده است. پس بر روى آن حـضـرت افـتـاد آن حـضـرت را مـى‏بـوسـیـد ومـى‏گـفـت: چـون بـه خـدمـت حضرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه وآله وسـلّم بـرسـى سـلام اسـماء بنت عُمَیْس را به آن حضرت بـرسـان؛ در ایـن حـال حـضـرت امـام حـسـن وامـام حـسین علیهماالسّلام از در درآمدند و گفتند: اى اسماء! مادر ما، در این وقت چرا به خواب رفته است؟
 
اسماء گفت: مادر شـمـا بـه خـواب نـرفـتـه ولیـکـن بـه رحـمـت رب الاربـاب واصـل گـردیده است؛ پس حضرت امام حسن علیه السّلام خود را بر روى آن حضرت افکند وروى انـورش را مـى‏بـوسـیـد و مـى‏گـفت: اى مادر! با من سخن بگوپیش از آنکه روحم از بـدن مـفـارقت کند و حضرت امام حسین علیه السّلام بر روى پایش افتاد ومى‏بوسید آن را و مـى‏گـفـت: اى مادر! منم فرزند توحسین، با من سخن بگو پیش از آنکه دلم شکافته شود واز دنـیـا مـفـارقـت کـنـم؛ پـس اسـمـاء گـفـت: اى دوجـگـر گـوشـه رسـول خـدا صـلى اللّه علیه و آله وسلّم! بروید وپدر بزرگوار خود را خبر کنید و خبر وفـات مـادر خـود را بـه او بـرسـانـیـد؛
 
پـس ایـشـان بیرون رفتند چون نزدیک به مسجد رسـیـدنـد صـدا بـه گـریـه بـلنـد کـردنـد؛ پـس صـحـابـه بـه اسـتـقـبـال ایـشـان دویـدنـد، گـفـتـنـد: سـبـب گـریـه شـمـا چـیـسـت، اى فـرزنـدان رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه وآله وسلّم حق تعالى هرگز دیده شما را گریان نگرداند، مـگر جاى جدّ خود را خالى دیده‏اید، گریان گردیده‏اید از شوق ملاقات او؟ گفتند: مادر ما از دنیا مفارقت کرده، چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام این خبر وحشت اثر را شنید بر روى در افـتـاد وغـش کـرد، پـس آب بـر آن حـضـرت ریـخـتـنـد تـا بـه حال آمد و مى‏فرمود: بعد از توخود را به که تسلى بدهم، پس این دوشعر را در مصیبت آن حضرت ادا فرمود:
 
لِکُلِّ اجْتِماعٍ مِنْ خَلیلَیْن فِرْقَهٌ / وَکُلُّ الَّذى دُونَ الْفِراقِ قَلیلٌ
 
وَاِنَّ افْتِقادى واحِدا بَعْدَ واحِدٍ /  دَلیلٌ عَلى اَنْ لا یَدُوُمَ خَلیلٌ
 
هر اجتماعى از دو دوست، آخر به جدائى منتهى مى‏شود وهر مصیبتى که غیر از جدایى ومـرگ اسـت، انـدک اسـت ورفـتـن فـاطـمـه بـعـد از حـضـرت رسـالت پـیـش مـن دلیل است بر آنکه هیچ دوستى باقى نمى‏ماند. ( ترجمه کشف الغمه ۲/۱۶۴)
 
ومـوافـق روایـت (روضه الواعظین) چون خبر وفات حضرت فاطمه علیهاالسّلام در مدینه مـنـتـشـر گردید ومردان وزنان همه گریان شدند در مصیبت آن حضرت وشیون از خانه‏هاى مدینه بلند شد، زنان ومردان به سوى خانه آن حضرت دویدند. زنان بنى هاشم در خانه آن حـضـرت جـمـع شـدنـد، نـزدیـک شـد که از صداى شیون ایشان، مدینه به لرزه در آید وایـشـان مـى‏گـفـتـنـد: اى سـیّده واى خاتون زنان! اى دختر پیغمبر آخرالزّمان! مردم فوج فوج به تعزیه به سوى حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام مى‏آمدند، آن حضرت نشسته بـود وحسنَیْن در پیش آن حضرت نشسته بودند و مى‏گریستند و مردم از گریه ایشان مى‏گـریـسـتند. ام کلثوم به نزد قبر حضرت رسول صلى اللّه علیه وآله وسلّم آمد وَغَلَبَها نـَشـیـجُها وگفت: یا ابتاه، یا رسول اللّه! امروز مصیبت تو بر ما تازه شد وامروز تواز دنیا رفتى، دختر خود را به سوى خود بردى.
 
ومـردم جـمـع شـده بـودنـد وگـریـه مى‏کردند وانتظار بیرون آمدن جنازه مى‏کشیدند، پس ابـوذر بـیـرون آمـد وگـفـت: بـیـرون آوردن جنازه به تاءخیر افتاد؛ پس مردم متفرق شدند وبـرگـشـتـنـد، چـون پاسى از شب گذشت ودیده‏ها به خواب رفت، جنازه را بیرون آوردند حـضـرت امـیـرالمـؤمـنـیـن وحـسـن وحـسـیـن عـلیـهـمـاالسـّلام وعـمـّار ومـِقـداد وعـقـیـل وزُبـیـر واَبـوذر وسـَلمان وبُرَیْده وگروهى از بنى هاشم وخواصّ آن حضرت بر حـضـرت فاطمه علیهاالسّلام نماز کردند و در همان شب او را دفن کردند.
 
حضرت امیر علیه السـّلام بـر دور قـبـر آن حضرت هفت قبر دیگر ساخت که ندانند قبر آن حضرت کدام است. وبـه روایـتـى دیـگـر، چـهـل قـبـر دیگر را آب پاشید که قبر آن مظلومه در میان آنها مشتبه بـاشـد و به روایت دیگر قبر آن حضرت را با زمین هموار کرد که علامت قبر معلوم نباشد. ایـنـهـا بـراى آن بـود کـه عـیـن مـوضـع قـبـر آن حـضـرت را ندانند و بر قبر اونماز نکنند وخـیـال نـبش قبر آن حضرت را به خاطر نگذرانند و به این سبب در موضع قبر آن حضرت اخـتـلاف واقـع شـده اسـت.
 
بـعـضـى گـفـتـه‏انـد که در بقیع است نزدیک قبور ائمه بقیع عـلیـهـمـاالسّلام وبعضى گفته‏اند مابین قبر حضرت رسالت صلى اللّه علیه وآله وسلّم ومـنـبـر آن حـضـرت مـدفـون اسـت؛ زیـرا کـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه وآله وسلّم فرمودند: مابین قبر من ومنبر من باغى است از باغ‏هاى بـهـشـت ومـنـبـر مـن بر درى است از درهاى بهشت.( روضه الواعظین ۱/۱۵۱ ـ ۱۵۲) وبعضى گفته‏اند که آن حـضـرت را در خـانـه خـود دفن کردند واین اَصَحّ اقوال است چنانکه روایت صحیحه بر آن دلالت مى‏کند. (الکافى ۱/۴۶۱، باب مولد الزهرا علیهاالسّلام، حدیث نهم)
 
ابـن شـهـر آشـوب ودیـگـران روایـت کـرده انـد کـه چـون آن حضرت را خواستند که در قبر گـذارنـد دو دسـت از مـیـان قـبـر پـیـدا شـد شـبـیـه بـه دسـتـهـاى رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم وآن حـضـرت را گـرفـت بـه قـبـر برد.( مـنـاقـب آل ابـى طالب، ابن شهر آشوب ۳/۴۱۴)
 
[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ محمدناصری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یکی ازاهالی ولاشجردتویسرکان هستم که به امید خداتصمیم دارم مشکلات روستا واهالی آن رابدینوسیله به گوش مسئولین محترم برسانم واخبارواطلاعات روستارا دراین وبلاگ جهت آگاهی بدیگر همولایتی ها درج نمایم
نويسندگان

موضوعات وب
آرشيو مطالب
امکانات وب