قسمت هفتم.پادشاهی هرمزد نوشیروان

آذرمیان را فراخواند و گفت : اگر میخواهی از طرف من در امان باشی صبح فردا با نامداران نزد من بیا و من از سیمابرزین از تو میپرسم و تو بگو او بداندیش و اهریمن نژاد است ، هرچه بخواهی به تو میدهم . آذرمیان پذیرفت .صبحگاه بزرگان به نزد شاه آمدند . شاه از آذرمیان درباره سیمابرزین پزسید و او گفت : ای شاه از سیمابرزین نیکی انتظار نداشته باش که او باعث ویرانی ایران است و جز بدی اندیشه نمی کند . سیمابرزین گفت: ای یار قدیمی چرا چنین میگویی ؟ تو از من چه دیده ای ؟ بهرام آذرمیان گفت : تخمی کاشته ای که از آن جز آتش درو نمیکنی . به یاد داری کسری من و تو و ایزدگشسپ و برزمهر را فراخواند و پرسید چه کسی لایق جانشینی من است؟ همه یکزبان گفتیم : هرمزد ترکزاده و از نژاد خاقان است اما تو گفتی که هرمزد سزاوار است . این جزای توست .شاه او را به زندان انداخت و بعد از سه شب او را شبانه کشت .وقتی بهرام آذرمهان جریان را شنید پیامی نزد شاه فرستاد و گفت : تو میدانی که من همیشه کوشیده ام رازهای تو را پوشیده نگاه دارم و همیشه نیکخواه تو بودم اگر اجازه دهی پندی به تو بدهم که برایت سودمند است . شاه شب هنگام او را به حضور طلبید و پرسید : پندت چیست ؟ آذرمیان گفت : در گنج شاه صندوقی سیاه است و در آن بسته ای است و در بسته نوشته ای به زبان پارسی است که به خط پدرت میباشد و تو باید آن را ببینی . شاه دستور داد تا آن صندوق را بیاورند و خط نوشیروان را خواند که نوشته بود : هرمزد دوازده سال پادشاهی می کند و بعد از آن آشوب همه جا را فرامیگیرد و سپاه پراکنده میشود و دشمن او را از تخت فروبرده و به دست خویشان زنش کور میشود .

هرمزد هراسان شد و به بهرام آذرمهان خشم گرفت . بهرام آذرمهان گفت : ای ترکزاد تو از نژاد خاقان هستی و نه از کیقباد ، کسری تاج و تختش را به تو داد .

هرمزد دانست که ممکن است تاج و تختش را سرنگون کند پس او را به زندان انداخت و کشت و از آن زمان به بعد زندگانی خوبی نداشت . سالیانه شاه به اصطخر که شهری خنک بود میرفت و سه ماه میماند و سپس سه ماه در اصفهان بود و برای زمستان به تیسفون میرفت و هنگام بهار در ارونددشت بود اما همیشه دلش از آن نوشته نوشیروان هراسان بود و به درگاه خدا نیایش میکرد و از آن پس نه خونی ریخت و نه ظلمی کرد و سعی کرد که در کشور به عدالت رفتار کند . وقتی ده سال از پادشاهی هرمزد گذشت از گوشه و کنار سروصدای بدخواهان بلند شد. از هری ساوه شاهبا چهارصدهزار سپاهی و هزارودویست فیل جنگی حمله ور شد و نامه ای تهدیدآمیز به هرمزد نوشت . از روم قیصر با صدهزار سپاهی روانه ایران شد و شهری به نام قیصرنوان که نوشیروان تسخیر کرده بود را دوباره گرفت . از خزر لشکری به ایران حمله کرد که از ارمینیه تا اردبیل را سپاهیان اشغال کردند . از دشت سواران نیزه سوار سپاه بیشماری به سرکردگیعباسوعمرو حمله کردند و تا فرات را گرفتند . وقتی اخبار به هرمزد رسید، ناراحت شد و از کشتن موبدان پشیمان گشت پس نامداران ایران را جمع کرد و به مشورت پرداخت . بزرگان گفتند : ای شاه همه موبدان و دبیران خود را کشتی و از دین و آیین سرپیچی کردی . وزیرش گفت : اکنون خطر اصلی ساوه شاه است پس لشکری با صدهزار سپاهی آماده شد . شاه به موبد گفت : قیصر به دنبال جنگ نیست همان سرزمینهایی که انوشیروان به زور گرفته بود به او میدهم تا برگردد . پس فرستاده ای نزد قیصر فرستاد و گفت : شهرهای روم از آن تو در عوض تو هم پا به مرز ایران مگذار ، قیصر پذیرفت .سپاهی از ایران به سپهداری خراد به مرز خزر رفتند و آنها را شکست دادند . عربهای نیزه سوار وقتی شنیدند ، از راهی که آمده بودند ، بازگشتند . بنابراین تنها خطر موجود ساوه شاه بود . یکی از زیردستان گفت که پیری خردمند به نام مهران ستاد می شناسم که بسیار باتجربه است و من داستان حمله ساوه شاه را برایش تعریف کردم و راه چاره خواستم . او گفت : اگر شاه از من راه چاره خواست جوابش را نهانی میدهم . شاه دستور داد تا مهران ستاد را سوار بر مهد به قصر بیاورند پس هرمزد از مهران ستاد پرسید و او گفت : ای شاه آگاه باش وقتی خاقان مادرت را از چین فرستاد من و صدوشصت تن از پهلوانان دلیر به خواستگاری او رفتیم . پدرت گفت : من هیچکس جز دختر خاقان و خاتون را نمیخواهم ، مواظب باش تا کنیززاده ای را به ما ندهند . ما نزد خاقان رفتیم و او پنج دختر در شبستان داشت که مرا به آنجا فرستاد و همه را آراسته بودند به جز مادرت ، زیرا نمیخواستند که دختر از آنها دور شود ولی من او را برای شاه انتخاب کردم . هرچه خاقان اصرار کرد که دیگری را انتخاب کنم نپذیرفتم پس خاقان ستاره شناس آورد تا طالع دختر را ببیند . ستاره شناس گفت : از این دختر و شاه ایران مردی سیه چشم چو شیر ژیان بوجود می آید که او شهریار ایران خواهد شد و وقتی ترکان به او حمله می کنند ، شاه جنگجویی بلنداندام با موی مجعد و بینی بزرگ و استخوانهای درشت و دلیر و سیه چرده که لقبش چوبینه است را به جنگ آنها میفرستد که با سپاهی اندک ترکان را شکست میدهد . ای شاه تو باید این پهلوان را پیدا کنی. چون پیروزی شاه به دست اوست. مهران ستاد این را گفت و جان داد . شاه کسانی را برای پیداکردن پهلوان فرستاد .رئیس آخور اسبان شاه به نامزادفرخنزد شاه آمد و گفت : بهرام چوبینه مرزبانبردعو اردبیل است . پس کسی را نزدش فرستادند و سخنان مهران ستاد را برایش گفتند .بهرام چوبینه با عجله به نزد شاه آمد . شاه به او درود فرستاد و او را نواخت و سپس با او مشورت کرد که با ساوه شاه از در آشتی درآییم یا به جنگ او برویم ؟بهرام چوبینه گفت : نباید با او از در آشتی درآمد چون باعث دلیرشدن دشمنان بدخواه میشود . تنها راه جنگ است . اطرافیان شاه گفتند : سپاه بیشماری با ساوه شاه است . بهرام گفت : اگر شاه فرمان دهد من از پس او برمی آیم . پس شاه بهرام چوبین را سپهبد لشکرش کرد و بهرام هم دوازده هزار زره دار و سوار از چهل سالگان نام نویسی کرد و شخصی به نام یلان سینه را سالار جنگی نمود تا در زمان جنگ در سپاهیان شور بیافریند و به سالار دیگری به نام آذرگشسپ میمنه و میسره را داد و پشت سپاه را به کنداگشسپ سپرد . شاه گفت :تعداد شما کمتر از سپاه ساوه شاه است . بهرام پاسخ داد :

که چون بخت پیروز یاور بود                      روا باشد ار یار کمتر بود

ای شاه به یاد داری که رستم دوازده هزار نفر را برگزید و کاووس را از بند آزاد کرد ؟ یا گودرز که با دوازده هزار سپاهی به کینخواهی سیاوش رفت ؟شاه گفت : افرادت چهل ساله اند .بهرام پاسخ داد : مرد چهل ساله از جوان بیشتر نبرد نجوید ، چهل ساله آزموده و مردانه عمل میکند و از جنگ سرنمی پیچد اما جوان زود فریب میخورد و شکیبایی ندارد.شاه سخن او را پذیرفت و فرمان جنگ داد و درفش رستم را به بهرام داد .

گمانم که تو رستم دیگری                         بمردی و گردی و فرمان بری

صبح روز بعد سپاه آماده حرکت شد . بهرام از شاه خواست تا استواری را همراه سپاه بفرستد تا همه چیز را بنویسد . هرمزد شاه مهران پیر را که جوان سخنور و مناسبی بود را فرستاد .لشکر از تیسفون حرکت کرد و موبد به شاه گفت :این پهلوان حتما پیروز میشود ولی از آن میترسم که در آخر سر از رای شاه بپیچد.هرمزد گفت : ای بداندیش فکرم را خراب نکن اگر او پیروز شود و بازگردد سزاوار بزرگی است . اما شاه فردی رازدار را فرستاد تا مراقب اعمال او باشد .در این بین زنی با جوالی پر از کاه از میان سپاه می گذشت . سواری جوال را گرفت و پولش را نداد .زن شکایت نزد بهرام برد و بهرام آن سوار را به سختی مجازات نمود و به لشکر گفت که هرکس برگ کاهی از کسی به زور بگیرد همین مجازات را در حقش انجام میدهم .هرمزد که از عاقبت جنگ در اندیشه بود خرادبرزین را طلبید و گفت : به سوی هری حرکت کن و در راه به نزد بهرام برو و بگو که" من با وعده و وعید دامی برای ساوه شاه پهن میکنم و تو فعلا خودت را نشان نده . "خراد هم ابتدا نزد بهرام رفت و پیام شاه را رساند سپس به نزد ساوه شاه رفت و حیله ای کرد تا به دشت هری برود . ناگهان به ساوه شاه خبر رسید که لشکری به دشت هری آمد . ساوه شاه عصبانی شد و پی خراد فرستاد و از او بازخواست کرد .خراد گفت : این سپاه کم است حتما در حال عبور هستند . الان کسی را میفرستم تا ببینم جریان چیست . ساوه شاه پذیرفت اما خراد شبانگاه فرار کرد. ساوه به پسرش فغفور گفت : نزد سپاه برو و ببین آنها چه هدفی دارند . فغفور نیز چنین کرد و وقتی بهرام را با درفش دید ، پرسید : از کجا رانده شده ای ؟ آیا از پارس فرار کرده ای ؟بهرام گفت : مباد بر من که با شاه ایران دشمنی کنم . من به فرمان شاه برای رزم نزد شما آمدم . فغفور فورا خبر نزد پدر برد و ساوه شاه بدگمان شد و به دنبال خراد فرستاد اما گفتند که او گریخته است .ساوه شاه پیرمردی را نزد بهرام فرستاد و پیام داد : آبروی خود را مبر همانا شاه خواستار مرگ توست که تو را به نبرد من فرستاد . من با لشکر فیلان و سپاهیانم کوه را از پا درمی آورم چه رسد به تو .بهرام خندید و گفت : اگر شاه مرگ مرا جوید اگر از من خشنود باشد باکی نیست . فرستاده نزد ساوه شاه رفت و پیام بهرام را داد . ساوه شاه دوباره او را فرستاد و پیام داد: برای چه به جنگ ما آمدی ؟ هرچه بخواهی به تو میدهم بهتر است در خدمت من باشی .بهرام گفت : اگر اهل آشتی باشی با شهریار جهان هستی و من به فرمان تو هستم و به تو سپاه و سیم و زر می بخشم و از شاه خواهم خواست تا به نزدت آید و بنوازدت اما اگر به جنگ آمدی چنان برخواهی گشت که همه به حالت بگریند .فرستاده پاسخ را به ساوه شاه داد .ساوه شاه پاسخ داد : تو بی نام و نشان در حد من نیستی و من باید با شاه تو بجنگم . اگر عذرخواهی کنی از تو میگذرم .بهرام گفت : تو هم در حد شاه من نیستی . من از کودکی جنگ آموختم و سرت را خواهم برید و نزد شاه میبرم و دیگر جز روز نبرد مرا نخواهی دید و آن روز من با درفش لاجوردی به جنگت خواهم آمد .وقتی ساوه شاه پیام بهرام را شنید برآشفت و طبل جنگ زد و سپاهیان آماده رزم شدند . ساوه شاه به اطرافیانش گفت : اگر خراد مرا فریب نمیداد اکنون ما جای خوبتری داشتیم . جنگ سختی درگرفت و ساوه شاه در میانه جنگ پیامی برای بهرام فرستاد که : خرد داشته باش و پند من بشنو . دو نفر از نژاد مهان همیشه جوشن به تن دارند و آماده نبردند یکی من و دیگر پسرم . سپاهیان بیشماری دارم که تا در تیسفون تعدادشان بیشتر است . از این جنگ بپرهیز . من به تو مقام و قدرت و دخترم را میدهم و اگر شاه ایران را بکشی تاج و تخت او را به تو می سپارم و خود به سوی روم میروم .بهرام پاسخ داد:

کسی را که آید زمانش به سر                        ز مردی بگفتار جوید هنر

تو به من میگویی شاه ایران را بکشم بدان که سرت را به نیزه میزنم و نزد شاه خواهم فرستاد و وقتی مردی تاج و تخت و دخترت از آن من است .وقتی بهرام به ساوه شاه رسید فغفور گفت : چرا لابه میکنی ؟ سپاه را آماده کرد و طبل جنگ دوباره زده شد . شب شد و جنگ ادامه داشت . شبانگاه که بهرام به خواب رفت ، در خواب دید که سپاهش در برابر ترکان شکست خورده است . یارانش را صدا میکرد ولی کسی باقی نمانده بود .وقتی از خواب بیدار شد غمگین گشت ولی خوابش را به کسی بروز نداد. در همان زمان خرادبرزین رسید و از تعدد سپاه دشمن گفت و اضافه کرد جان ایرانیان را به باد نده اما بهرام نپذیرفت.آفتاب که زد دوباره جنگ شروع شد و بهرام سه هزار سوار به راست و سه هزار سوار به چپ فرستاد . در طرف راست ایزدگشسپ و در چپ کنداگشسپ و در پشت هم آذرگشسپ و در جلو همدان گشسپ را قرار داد . بهرام خروشید که ای نامداران اگر کسی از لشکر فرارکند سر از تنش جدا میکنم و تنش را میسوزانم . این را گفت و خود در میان سپاه قرار گرفت .دبیر شاه گفت : این جنگ بیفایده است و از زیادی سپاه توران نه خاک پیداست و نه دریا و نه کوه .بهرام خروشید که تو کارت با دوات و کاغذ است چه کسی گفته که لشکر را بشماری ؟دبیر نزد خراد آمد و از بهرام گله کرد ولی کاری از کسی ساخته نبود . بهرام پس از جنگ فراوان از نبرد بازگشت و نزد خداوند لابه کرد و گفت : ای خدا اگر این جنگ درست نیست جنگ را از سرم بینداز اما اگر درست است ما را به پیروزی برسان و شاد کن سپس با گرزگاوپیکر رستم به جنگ رفت .

بد او رستم آن زمانه بجنگ                         پلنگی بزیرش نهنگی بچنگ

ساوه شاه از جادوگران کمک طلبید و جادوگران موجودی مثل شیر بوجود آوردند که بلند و قوی بود و در یک دستش ماری بزرگ و دست دیگرش اژدهای سترگ قرار داشت . آتش در رزمگاه افروخته شد و باد و ابر سیاه پدیدار شد .بهرام به سپاهیان گفت : چشم بر این جادوگریها ببندید و به جنگ بپردازید . جنگ سختی درگرفت و راست و چپ سپاه ساوه شاه درهم شکست . ساوه شاه دستور داد فیلان را به جلو سپاه بیاورند . بهرام به سپاهیان گفت : کمانها را کنار گذارید و گرز به دست گیرید. فیلان جنگی خونین و زخمی عقب نشینی کردند و بسیاری از سپاه ساوه شاه در زیر دست و پای آنها مردند . بهرام حمله برد و ساوه شاه مجبور به فرار شد تا اینکه تیری به او اصابت کرد و بر خاک افتاد .

نگر تا ننازی به تخت بلند                       چو ایمن شوی سخت ترس از گزند

وقتی بهرام به او رسید سرش را برید . بسیاری از ترکان فراری شدند ولی یا زیر دست و پای فیلان له شدند و مردند یا اسیر شدند . بعد از جنگ بهرام از خراد آمار کشتگان را خواست . خراد به جستجوپرداخت و فهمید که سپهبد نژادی به نام بهرام که از سلاله سیاوش بود غایب است . هرچه گشتند از او نشانی نیافتند تا اینکه بعد از مدتی وی پدیدار شد در حالیکه ترکی گربه چشم به همراهش بود .بهرام چوبین از دیدن بهرام شاد شد و سپس از نام و نژاد اسیر پرسید . او گفت من جادوگرم و اگر به من امان دهی دوست پرهنری یافته ای . بهرام اندیشید شاید او به دردم بخورد اما بعد فکر کرد که اگر او میتوانست کاری برای ساوه شاه میکرد .

همه نیکوئیها ز یزدان بود                         کسی را کجا بخت خندان بود

پس دستور داد تا سر از تنش جدا سازند . روز بعد بهرام چوبینه دستور داد تا سر مهتران را از سر جدا کنند و به همراه اسیران نزد شاه ببرند و گزارش جنگ را هم ضمیمه کرد. از آن سو ترکانی که توانسته بودند فرار کنند به همراه پرموده پسر ساوه شاه به توران رسیدند و پرموده پس از مشورت با بزرگان سپاهی جمع کرد و برای کینخواهی پدرش روانه شد .

دو هفته بود که هرمزد از بهرام خبر نداشت که ناگاه به شاه خبر دادند که بهرام پیروز شد و ساوه شاه و پسر کوچکش فغفور کشته شد . شاه شاد گشت و یزدان را سپاس گزارد و صدهزار درم را سه قسمت کرد و یک سوم آن را به درویش و یک سوم را به هیربد محافظ آتشکده و یک سوم دیگر را برای آبادی رباطی خرج نمود و خراج چهار سال مردم را بخشید و غنائم جنگی را به سپاهیان بخشید و اسبی با خلعت و هدایای فراوان برای بهرام فرستاد و نوشت که فقط تن ساوه شاه را بفرستد و بعد به جنگ پرموده برود .

پرموده هر چیز گرانبهایی که داشت در دژ محکمی به نام آوازه دژ قرار داد و خود با سپاهیان به راه افتاد . ستاره شناس به بهرام گفت : چهارشنبه جنگ را شروع نکن که به نفعت نیست . باغی در میانه راه بود ، روز چارشنبه را در آن باغ به شادی پرداختند . خبر به پرموده رسید و او شش هزار سرباز فرستاد تا باغ را محاصره کنند . وقتی بهرام فهمید ، دستور داد تا محاصره را شکستند و رخنه ای به بیرون گشودند و به آنها تاختند و بهرام نیمه مست به قلع و قمع سپاه ترکان پرداخت و به پرموده بانگ زد : ای مرد فراری تو را با دلیران چه کار ؟ تو کودکی بیش نیستی و باید شیر مادر بمکی . پرموده پاسخ داد : تو عاشق خون ریختن هستی. خون ساوه شاه را ریختی و سپاهش را تباه کردی . من تنها یادگار ساوه شاه هستم .نهایت همه ما مرگ است . اکنون نامه ای به شهریار می نویسم و اظهار بندگی می کنم .تو هم کینه از سر دور کن .بهرام بازگشت و چون از جنگ آسوده شد . سر همه سرکشان را برید و تلی از سرها بوجود آورد و به همین خاطر یلان او را بهرام تل نامیدند . پس نامه ای به شاه نوشت و جریان پرموده را بازگفت .از آنسو پرموده دژ آوازه را بست و پنهان شده بود . بهرام فرستاده ای نزد او فرستاد و گفت : من به تو امان دادم . چرا چون زنان پنهان شده ای؟ بیرون بیا . من نزد شاه میانجی میشوم تا تو را ببخشد . پرموده پاسخ داد : من نزد تو نمی آیم چون ممکن است مرا بکشی و تازه تو خدمتگزار شاه هستی و من از شاه تو امان خواستم بعد از امان شاه دژ و گنجهای آن را به تو واگذار میکنم .بنابراین بهرام نامه ای به هرمزد نوشت و گفت که خاقان چین امان نامه ای با مهر شاه خواسته تا تسلیم شود . وقتی نامه به شاه رسید ایرانیان را جمع کرد و شادی نمودند و سپاس خدا را به جا آوردند سپس پیک را فراخواند و با تحسین و آفرین فراوان جامه شاهانه و گوهر شاهوار و کمربند و ستام زرین برای اسب بهرام فرستاد و او را مهتر پهلوانان نامید . سپس نامه ای فرستاد و در آن به پرموده امان داد و آن را مهر کرد.نامه ای هم برای بهرام نوشت و فرمان داد که پرموده را بی سپاه و به خوبی به بارگاه بیاورد و غنائم را به بارگاه بفرستد و هر جا دشمنان را یافتی اسیر کن و پناهگاهشان را بسوزان و اگر لشکر بیشتری خواستی بگو تا بفرستم و نام هر ایرانی که به راستیش ایمان داری را بنویس تا بهره کارش را بدهیم . سپاه تو را به مرزبانی میگمارم و به تو تاج شاهی میدهم .وقتی نامه هرمزد به بهرام رسید خوشحال شد و ایرانیان را جمع کرد و پیام شاه را به آنها گفت سپس امان نامه پرموده را نزد وی فرستاد و پرموده نیز تسلیم شد و هرچه در دژ بود سپرد و از دژ به همراه سپاهش خارج شد و اعتنایی به بهرام نکرد . بهرام ناراحت شد و او را بازگرداند و گفت : آیا رسم در توران و چین این است ؟ آیا بی اجازه من میروی ؟ پرموده گفت : من روزی سرافراز هر مجلسی بودم حالا امان نامه گرفتم و به نزد شاه میروم و همه چیز را هم که به تو سپردم دیگر با من چه کار داری ؟بهرام عصبانی شد و تازیانه ای بر وی زد و دست و پایش را بست .خرادبرزین ناراحت شد و نزد دبیر رفت و گفت :این پهلوان به اندازه یک پشه عقل ندارد . هردو نزد بهرام رفتند و به او پند دادند که دست از این کار بردارد . بهرام پشیمان شد و بند از پرموده بازکرد و اسبی با ستام زرین با تیغ هندی و نیام زرین به او داد و او را بدرقه کرد و از او خواست که آزار او را از شاه پوشیده بدارد .خاقان گفت : من گله از بخت دارم و تو را به خدا واگذار میکنم و به شاه نمیگویم که بنده ات با من چنین بی حرمتی کرد . بهرام خشم خود را خرد و گفت : این سخنها را نگو .مگر من نبودم که نامه به شاه فرستادم و برایت امان نامه گرفتم ؟پرموده گفت : گذشته ها گذشت و من از تو کینه ای به دل ندارم ، نیکی تو از بدیهایت بیشتر است ولیکن هنگام آشتی بردباری باید کرد. اگر هنگام جنگ و آشتی یکسان باشی معلوم است که خرد کمی داری چون سالار راه سرورش را پیش نگیرد به او بد میرسد .بهرام ناراحت شد و گفت : اصلا وقتی نزد شاه رفتی هرچه پیش آمد بگو و آبروی مرا ببر.پرموده گفت : هر شهریاری که بر کار بد بنده سکوت کند بدان که بی هوش است .روی بهرام از خشم زرد شد . خراد به او گفت : خشمت را بخور و برگرد .بهرام گفت : این بدهنر طریقه پدر را پیش گرفته است .بهرام به نزد لشکرش برگشت و به خرادبرزین و سایر خردمندان گفت که نامه ای به شاه بنویسند و آنچه اتفاق افتاد را بازگو کنند و سیاهه اموال موجود در دژ را هم بنویسند و برای شاه بفرستند . در این میان بهرام دو برد یمانی زربفت و دو کفش گوهرین را جزو آنها نفرستاد .ایزدگشسپ اموال را نزد شاه برد . وقتی خاقان همراه غنائم جنگی و سپاهش به نزد شاه رسید هرمزد تاج بر سر نهاد و گرزی به دست گرفت و سوار بر اسب به همراه موبد ایزدگشسپ نمایان شد . خاقان از اسب به زیر آمد و اظهار کهتری کرد . شاه بر تخت نشست و او را نواخت . بعد از اینکه پرموده یک هفته استراحت کرد روز هشتم شاه جشنی برپا کرد و غنائم را آوردند و از نظر شاه گذراندند. شاه به ایزدگشسپ گفت : بهرام چوبینه ظاهر و باطنش یکی است و می بینی که چگونه با مردانگی این کینه را از بین برد . ایزدگشسپ گفت : چندان خوش بین مباش. شاه بدگمان شد . نامه ای از دبیر بزرگ برای هرمزد رسید و در آن اشاره شده بود که بهرام دو برد یمانی و موزه گوهرین را برداشته است .هرمزد جریان را از خاقان پرسید و او هرچه در غنائم بود را شمرد و از کتک خوردن به دست بهرام هم سخن گفت.شاه به خاقان گفت : تو رنج زیادی برده ای . بیا سوگند بخور که سر از فرمان من نپیچی ، پرموده سوگند خورد .روز بعد شاه خلعت زرین و سیمین به پرموده داد به همراه اسب و کلاه و کمرهای زرین و طوق و گوشوار و اسبان زرین ستام و شمشیر هندی با نیام زرین . سپس تا سه منزلی خاقان را بدرقه نمود.وقتی بهرام از بازگشت خاقان مطلع شد به پیشوازش رفت اما خاقان از او رو برگرداند و اعتنایی نکرد .بهرام تا سه منزلی او را بدرقه کرد و موقع بازگشت غمگین و ناراحت و از کرده اش پشیمان بود .از آنسو شاه که به شدت از رفتار بهرام با خاقان و همچنین برداشتن برد یمانی و کفش گوهرین عصبانی بود ، نامه ای به شاه نوشت و او را نکوهش کرد و پرسید : آیا کمک یزدان و یاری مرا نادیده گرفتی ؟ تو با سپاه و گنج و پشتیبانی من به پیروزی رسیدی اما رفتارت پهلوانانه نیست . بنابراین من خلعتی درخور برایت میفرستم و دیگر تو را آدم حساب نمی کنم . پس هرمزد دستور داد که دوکدان و پنبه با پیراهن زنانه لاجوردی و شلوار سرخ و روسری زرد برایش بفرستند .

وقتی بهرام نامه و خلعت شاه را دید شکیبایی برگزید و با خود گفت : این پاداش کارهای من است و بی شک این کار بدخواهان است .خلعت را پوشید و همه بزرگان را جمع کرد و گفت : همه کارهای مرا در برابر دشمنان دیدید و در زمانی که شاه از همه جا ناامید بود به من روکرد و من کمر به جنگ با دشمنان او بستم اکنون شاه این خلعت را برای من فرستاده است .همه گفتند : اگر پاداش تو این است پس پاداش سپاه چیست ؟ بهرام آنها را به آرامش دعوت کرد اما آنها گفتند : از این به بعد ما او را شاه نمیخوانیم و کمر به خدمت او نمی بندیم .دو هفته بعد روزی بهرام به سوی دشت رفت و به بیشه پر درختی رسید و با اسبش به آرامی جلو رفت تا گورخری دید و در پی او روان بودند . بهرام از اسب پیاده شد و افسار اسبش را به ایزدگشسپ داد و خود به دهلیز کاخ رفت . مدتی گذشت و ایزدگشسپ به یلان سینه گفت : برو ببین چه بلایی بر سر سالار ما آمده است . یلان سینه به دنبال بهرام داخل شد و زنی زیبا و تاجدار دید که بر تخت نشسته است و بهرام هم در کنارش قرار گرفته بود . زن خدمتکار گفت : به سپاه بهرام بگو همانجا بمانند تا بهرام بازگردد و از آنها پذیرایی کن . زن به بهرام گفت : همیشه سرافراز و پیروز باشی که تو سالار ایران و توران هستی و تخت و تاج ایران از آن توست ، برو و با زور آن را بگیر .

وقتی بهرام از آنجا بیرون آمد دگرگون شده بود . خرادبرزین به او گفت : چه اتفاقی افتاده ؟ اما او پاسخی نداد .روز بعد بهرام بر تخت زرین و دیبای نشست و تاج پادشاهی بر سر گذاشت . ایزدگشسپ نزد خرادبرزین رفت و ماجرا را تعریف کرد . خرادبرزین گفت : باید امشب فرار کنیم و نزد شاه برویم وگرنه او ما را خواهدکشت .آنها فرار کردند و بهرام یلان سینه را به دنبالشان فرستاد و او آذرگشسپ را پیدا کرد و آورد .بهرام گفت : چرا فرار کردی ؟ پاسخ داد :خرادبرزین مرا تحریک کرد و گفت که تو ما را خواهی کشت . بهرام گفت : دیگر فرار نکن و گنجی هم به او داد .خرادبرزین به نزد هرمزد رسید و ماجرا را موبمو تعریف کرد . شاه موبد را فراخواند و مشورت کرد . موبد گفت : این گورخر دیوی بوده است که بهرام را از راستی منحرف کرد و به سوی کاخ برد و آن زن جادوگر است که عشق تاج و تخت را در بهرام بوجود آورد . اما ناراحتی بهرام از آن جامه و دوکدان بود که برایش فرستادی .شاه از کارش پشیمان شد و دستور داد تا جعبه ای پر از خنجرهای شکسته برای بهرام بفرستند .بهرام ، ایرانیان را خبر کرد و گفت : این هدیه شاه است و منظورش این است که این لشکر بی بها است . لشکریان از کار شاه ناراحت شدند و گفتند : یک روز دوکدان و جامه زنان میفرستد و یک روز خنجر شکسته ، این از دشنام هم بدتر است . پس بهرام با آنها هم پیمان شد و از سویی سوارانی فرستاد تا نگذارند پیامی از شاه به لشکریان برسد .

سپس بهرام بزرگانی مانند : همدان گشسپ و یلان سینه و بهرام گرد و کنداگشسپ را فراخواند و با آنها مشورت کرد تا از نظرشان در مورد جنگ با هرمزد باخبر شود . اما همگی سکوت کردند تا اینکه گردیه خواهر بهرام فریاد زد چرا سکوت کردید ؟ نظرتان را بگویید .ایزدگشسپ گفت : نباید با هرکسی سر جنگ داشته باشیم اما هرچه تو بگویی من همان کار را میکنم .یلان سینه گفت : حال که به پیروزی رسیدیم شایسته نیست که به بدی سیر کنیم.بهرام گرد گفت : چرا از جستن تاج و تخت که جز درد و رنج فرجامی ندارد سخن میگویی ؟بهرام خندید و انگشترش را به هوا انداخت و گفت : به اندازه ای که در هوا بماند من بنده شاه میشوم . پس دوباره از ایزدگشسپ نظرش را پرسید . او گفت : هرکس جوینده باشد درخور خود خواهد یافت .همدان گشسپ گفت : از ناآمده نترس اگر از خار بترسی به خرما نمیرسی .خواهر بهرام برآشفت ولی چیزی نگفت . بهرام نظر او را پرسید و گردیه گفت : به آیین و رویه شاهان قبل بنگر و به سرگذشت کاووس نگاه کن وقتی به هاماوران رسید و اسیر شد هیچکس قصد فتح تخت شاهی را نکرد . وقتی ایرانیان به رستم پیشنهاد پادشاهی دادند او عصبانی شد و گفت : من روی تخت پادشاهی بنشینم در حالیکه کاووس اسیر است ؟ شاه تو را از بین بزرگان برای مبارزه با دشمنان برگزید .

مزن ای برادر تو این رای بد                           کزین رای بد مر ترا بد رسد

بهرام لب به دندان گزید و میدانست که او درست میگوید .

/ 0 نظر / 14 بازدید