قسمت هشتم.پادشاهی خسرو پرویز

وقتی خسرو مطلع شد روانه پایتخت گشت و بر تخت نشست و همه بزرگان برای تبریک به دیدارش آمدند . شبانگاه خسرو به نزد پدر رفت و به پایش افتاد چون چشمانش را دید نالان شد و رویش را بوسید و گفت : اکنون هرچه بگویی اطاعت می کنم . هرمزد گفت : سه چیز میخواهم اول اینکه هر بامداد گوش مرا با آوایت شاد کنی . دوم اینکه رزم آوری دلیر که از جنگهای گذشته اطلاع دارد را نزد من بفرستی تا برای من از جنگها حکایت کند . سوم اینکه دائیهایت که مرا کور کردند را کور کنی .خسرو پذیرفت و گفت : فقط صبر کن تا از شر بهرام راحت شویم سپس به حساب گستهم و بندوی میرسم .وقتی بهرام از جریان به تخت نشستن خسرو مطلع شد سپاهی را آماده نبرد با او کرد . خسرو نیز کسانی را فرستاد تا از وضعیت بهرام خبر بیاورند . خبر آوردند که بهرام همیشه در هر جا که باشد سپاهیان با او هستند .خسرو بزرگانی چون گردوی، شاپور ، اندمان ، دارمان سپهدار ارمینیه را فراخواند و به شور نشستند . خسرو گفت : من جوانتر از شما هستم . بگویید چاره کار چیست ؟ من میخواهم ابتدا از قلبگاه به سوی بهرام بروم و او را به صلح و آشتی رهنمون کنم اگر پذیرفت چه بهتر وگرنه تن به جنگ می دهیم . همه به این نظر شاه آفرین گفتند . صبحگاه طبل جنگ زده شد . خسرو و سپاهیانش آماده نبرد بودند و بهرام نیز به همراه ایزدگشسپ و آذرگشسپ و یلان سینه آماده گشتند . بالاخره بهرام و خسرو در برابر هم رسیدند . گردوی به عنوان راهنما در جلوی خسرو قرار داشت و بندوی و گستهم و خرادبرزین همه غرق در آهن و سیم و زر در اطرافش بودند .وقتی بهرام آنها را دید با عصبانیت گفت : این روسپی زاده را ببین که از پستی به پادشاه رسید ، در لشگرش یک مرد نامدار هم نیست .هم اکنون با سپاهم حمله میبرم و بیابان را پر از خون می کنم . خسرو گفت : چه کسی بهرام چوبین را می شناسد . گردوی گفت : همان مردی که سوار بر اسب ابلق است با قبای سپید و حمایل سیاه .خسرو گفت :در او اثری از فرمانبرداری نمی بینم . با این حال شاه به جلوی سپاه رفت و گفت : ای مرد سرافراز چگونه کارت به نبرد کشید ؟ تو زیور تاج و تخت هستی . دست از این جنگ بردار .بهرام روی اسب کرنشی کرد و گفت : من از وضع خودم راضیم . به زودی داری به پا می کنم و دو دستت را از پشت می بندم و تو را به دار می آویزم.خسرو فهمید صحبت بی فایده است و گفت : ای ناسپاس انسان خداشناس چنین نمی گوید . تو مهمان خود را به دار می آویزی ؟ میترسم به روز بدی بیفتی . چه کسی از من برای تاج و تخت سزاوارتر است ؟ من که جدم کسری و هرمزد است .بهرام گفت : تو را با سخنان شاهانه چه کار ؟ تو که نه مرد جنگ هستی و نه دانشمند . ایرانیان با پادشاهی من موافقند و می خواهند ریشه تو را بکنند .

خسرو گفت : ای بدرفتار چرا تندی می کنی ؟ گفتار زشت عیب بزرگی برای مرد است. تو قبلا اینگونه نبودی . خردت کم شده است ؟ خشم را بیرون کن و به خدا تکیه نما . نمی دانم چه کسی تو را تحریک کرده است . این را گفت و از اسب پیاده شد و تاج از سر برداشت و به سوی یزدان روکرد و گفت : ای خداوند دادگر امیدم به توست . سپاه مرا پیروز دار و مگذار تاج و تخت به دست این بنده بیفتد . اگر پیروز گردم آن طوق و گوشوار و جامه زرنگار و صد کیسه دینار زر به آتشکده میدهم و به خدمتگزاران صدهزار درم خواهم داد و هرکس از سپاه بهرام اسیر شود خدمتکار آتشکده می کنم و شهرهای ویران شده را آباد خواهم نمود و صدهزار دینار هم میدهم .سپس بازگشت و رو به بهرام گفت : ای دوزخی دیوسیرت خشم و زور چشمت را کور کرده است .

اگر من سزاوار شاهی نیم                           مبادا که در زیر دستی زیم

بهرام گفت : پدرت هرگز برکسی بانگ نزد . ارزش او را ندانستی و او را از تخت سرنگون کردی . تو ناپاکی و دشمن یزدان هستی . اگرچه هرمزد عادل نبود ولی تو هم فرزند او هستی و یزاوار نیست که شاه ایران و توران شوی . من انتقام هرمزد را از تو میگیرم .خسرو گفت : هرگز مباد که از درد پدر شاد شوم. خداوند پادشاهی را نصیب من کرد و هرمزد هم مشاور من است . تو ابتدا قصد جنگ با هرمزد را داشتی .

بهرام گفت : همه دشمن تو هستند و همراه من شده اند و خاقان هم از من حمایت می کند . من از تیره آرش نامدارم . من نبیره گرگین هستم . دیدی چه بلایی بر سر ساوه شاه آوردم ؟خسرو گفت : تو فرومایه ای بیش نیستی و نبودی . مهران ستاد گرانقدر تو را به شاه شناساند و هرمزد تو را از خاک برکشید و گنج و سپاه به تو داد . بر خود ستم مکن . راستی پیشه کن . اگر فرمانبردار باشی هرچه بخواهی به تو میدهم . زرتشت گفته است : هرکس از راه بد رشد یابد به او پند و اندرز دهید و چون نپذیرفت و از دین پاک برگشت باید کشته شود . پیروزی بر ساوه شاه تو را مغرور نکند . در زمان آرش شاه که بود ؟بهرام گفت : منوچهر بود .خسرو گفت : آرش بنده او بود و رستم بنده کیخسرو بود با اینکه میتوانست او را کنار بزند ولی او چشم به تخت نداشت .بهرام گفت : تو از تخم ساسان هستی که شبانزاده بود .خسرو گفت : تو از تخم ساسان به همه چیز رسیدی . گفتار تو سرتاسر دروغ است . تو تاج و تخت را میجویی.بهرام به سوی لشگریانش رفت ، در میان آنها سه ترک از سوی خاقان حضور داشتند . یکی از آنها کمندی به سوی شاه انداخت و سر و تاج شاه را به بند کشید . گستهم کمند را برید و بندوی تیری به سوی ترک بدسیرت انداخت .

بهرام به آن ترک بدساز گفت : چه کسی گفت که با شاه بجنگی ؟ ندیدی من در برابر او ایستاده ام ؟بهرام به سوی لشگر رفت در حالیکه ناراحت بود. خواهر بهرام نزد او آمد و دوباره نصیحتش کرد و گفت با شاه نجنگ . بهرام گفت : او را نباید شاه به حساب آورد . خواهرش گفت : برای چندمین بار می گویم تندی را کنار بگذار . سخنگوی بلخ گفته که سخن راست تلخ است . آنکس که عیب تو را میگوید با تو صادق است . این راه را مرو که همه تو را نکوهش خواهند کرد و چوبینه بدنام میشود .

نپاید جهان ای برادر به کس                 نماند جز از نام نیکو و بس

ولی بهرام زیر بار حرفهای خواهرش نرفت و گفت : اگر من هم کوتاه بیایم لشگریان کوتاه نخواهند آمد.از آنسو خسرو سران لشگر را فراخواند و با آنها به مشورت پرداخت و گفت : با بهرام صحبت کردم و در سخنانش خرد و عقل ندیدم . اگر مرا یاری کنید شبانه به او حمله میبریم . بزرگان سپاه پذیرفتند .وقتی شاه با گستهم و بندوی و گردوی تنها شد گستهم گفت : شاها چندان خوشبین مباش چون سپاهیان دلشان با آنهاست و با هم خویشی دارند . پدر یا برادر یا نیا یا نبیره اشان در سپاه آنهاست . چگونه انتظار داری پدر و پسر باهم بجنگند ؟ از آنسو بهرام کسانی را فرستاد تا سپاه خسرو را به همراهی با خود دعوت کند . آنها گفتند ما نمیتوانیم به سوی شما بازگردیم اما بدانید که خسرو قصد شبیخون دارد . وقتی بهرام فهمید که دل لشگریان خسرو با اوست آنها را آماده شبیخون کرد . جنگی سخت و طولانی درگرفت . یکی از آن ترکها به سوی شاه حمله کرد تا تیری به او بزند اما شاه سپر گرفت و مانع شد و تیغی به او زد و او را سرنگون کرد و خروشید : ای دلیران پایمردی کنید اما سپاهیان دیگر خسته و مانده برگشتند و او را تنها گذاشتند . شاه به گستهم و بندوی گفت : اگر من کشته شوم نسل ما منقرض میشود چون من فرزندی ندارم . بندوی گفت : تو برگرد .شاه به گردوی گفت : برو و از تازیان و تخوار کمک بیاور .از آنسو بهرام در حال جنگ به خسرو رسید و با هم جنگیدند تا خورشید غروب کرد . خسرو به گستهم گفت : کسی در این جنگ با ما نیست حال که تنها هستیم دیگر جای درنگ نیست.بهرام دوباره حمله برد و خسرو هم کمان را گرفت و به سوی او و لشگریانش باران تیر بارید و تیری هم به اسب بهرام زد که او از اسب به زمین افتاد و سپس خسرو از نهروان گذشت و به سوی تیسفون فرار کرد .خسرو به نزد پدر رفت و گفت : این پهلوان برگزیده تو پندپذیر نبود بنابراین جنگ درگرفت و سپاهیان از من برگشتند و به سوی بهرام رفتند و من ناچار به فرار شدم . حالا چاره ای جز استفاده از تازیان ندارم .هرمزد گفت : این راهش نیست . تازیان یاور تو نیستند و تو را دشمن میدانند . بهتر است که به روم بروی و از قیصر کمک بخواهی . در همین موقع خبر رسید که بهرام نزدیک میشود بنابراین خسرو با تعدادی از یارانش به سوی روم فرار کرد اما گستهم و بندوی آهسته رفتند . خسرو عصبانی شد و گفت : چرا آهسته می آیید ؟ آنها گفتند : بهرام اکنون هرمزد را بر تخت می نشاند و خود هم وزیر او میشود و به قیصر نامه می نویسد تا ما را اسیر کند .خسرو مبهوت شد و گفت: فقط می توانیم به خدا تکیه کنیم . اما آن دو برگشتند و هرمزد را کشتند و گریختند. وقتی خسرو آنها را دید و فهمید که چه کردند رنگ از رویش پرید ولی به روی خود نیاورد . بهرام به قصر رسید و سپس تعدادی از لشگریان را انتخاب نمود و به سرکردگی بهرام پسر سیاوش به دنبال خسرو فرستاد .

خسرو در راه به رباطی رسید که یزدان سرا می نامیدند . از یزدان پرستی که آنجا بود پرسید : چیزی برای خوردن داری ؟ گفت : نان فطیر و آب جویبار هست . شاه نشست و با شتاب چیزی خورد و پرسید شراب نداری ؟ وی گفت : ما از خرما شراب درست می کنیم و آن شراب را نزد شاه آورد . خسرو سه جام پیاپی نوشید و به خواب رفت . بعد از مدتی مرد خدا او را بیدار کرد و گفت : از دور گرد سیاهی دیده میشود . بندوی به خسرو گفت : لباس پادشاهی را به من بده تا بپوشم و تو فرار کن . خسرو نیز چنین کرد . بندوی با لباس شاه بر بام رباط رفت تا سواران او را ببینند . سواران هم او را دیدند و پنداشتند که شاه است .بندوی دوباره پایین آمد و لباس خود را پوشید و باز بر بام رباط رفت و گفت : پیغامی از شاه دارم . رئیس شما کیست ؟ بهرام گفت : من بهرام از سلاله سیاوش و رئیس این گروه هستم . بندوی گفت : شاه میگوید : من و اسبان خسته ایم اگر امشب استراحت کنیم صبح من با شما نزد بهرام می آیم . آنها هم دلشان به رحم آمد و پذیرفتند . روز بعد بندوی بر بام رفت و گفت : امروز شاه نماز میگزارد و دیشب هم بیدار بود پس امروز بیاساید و فردا حرکت کنیم .بهرام پذیرفت. روز بعد بندوی بر بام آمد و گفت : شاه همان زمانیکه از دشت گرد برخاست و شما به اینجا رسیدید به سوی روم شتافت و الان به آنجا رسیده است اگر امان دهی می آیم و به سؤالاتت جواب میدهم وگرنه سلاح جنگ می پوشم و با تو می جنگم . بهرام غمگین شد و به یاران گفت : حال دیگر کشتن بندوی چه سودی دارد ؟ بهتر است تا او را نزد بهرام ببریم . پس بندوی به زیر آمد و با آنها به سوی بهرام حرکت کرد و وقتی نزد او رسید و بهرام از جریان آگاه شد از پور سیاوش برآشفت و او را سرزنش کرد و بعد به بندوی گفت : تو سپاه مرا فریفتی تا خسرو فرار کند ؟بندوی گفت : ای سرفراز از من ناراحت مباش چون شاه فامیل من است و من می بایست جانم را فدایش میکردم . بهرام گفت : من به خاطر این کار تو را نمی کشم ولی بدان تو هم روزی به دست او کشته می شوی .روز بعد بهرام بزرگان را جمع کرد و بر تخت نشست و گفت : در میان شاهان بدتر از ضحاک نبود که به خاطر رسیدن به پادشاهی پدرش را کشت و بعد از او خسرو است که پدرش را کشت و روانه روم شد . در میان حضار پیرمردی به نام شهران گراز که پهلوانی سرافراز بود پس از مدح و ثنای بهرام گفت : همانا تو سزاوار تخت شاهی هستی . بعد از او سپهداری به نام خراسان گفت : زردشت در اوستا و زند گوید که هرکه روی از خدا بپیچد یکسال پندش دهید و بعد اگر به راه نیامد او را به فرمان شاه بکشید . اگر بر شاه دشمن شد باید سر از تنش جدا کرد . پس از او فرخ زادبه پا خواست و از بهرام حمایت کرد . سپس خزروان خسرو بلند شد و دلیرانه گفت : بهتر است که نزد خسرو بروی و پوزش بخواهی که تا وقتی شاه زنده است سپهدار نباید به تخت نشیند و اگر از خسرو بیم داری به خراسان برو و به آسانی زندگی کن و نامه ای به شاه بنویس و پوزش بخواه . زادفرخ نفر بعد بود که به پا خواست و گفت : بزرگان همه نظر دادند و در این میان خزروان خسرو سخنش به خرد نزدیکتر بود . ضحاک را به یاد آورید که جمشید را کشت و به بیداد بر تخت نشست و فریدون دلیر روزگار او را به سر آورد . افراسیاب را به یاد آورید که سر نوذر را برید و چه بر سرش آمد . اسکندر را به یاد آورید که از روم آمد و مرز و بوم را ویران کرد و دارا را کشت . کسی تاکنون این شگفتی را ندیده که خسرو گریخته و از دست سپاهیانش نزد دشمنان پناه گرفته است . این را گفت و از درد گریست .

رنگ از روی بهرام پرید . سنبازجهاندیده به پا خواست و گفت : بهتر است تا زمانیکه از نژاد شاهان بیابیم فعلا بهرام بر تخت نشیند . رئیس جنگاوران عصبانی شد و به پا خاست و گفت : اگر زنی از نژاد شاهان باشد هم بهتر است تا اینکه بهرام بر تخت نشیند. سپهبد ارمنی ناراحت شد و شمشیر کشید تا با او مبارزه کند و گفت : بهرام شاه است و ما گوش به فرمان او هستیم . بدینسان دودستگی بوجود آمد .

شب هنگام بهرام کاغذ و قلم خواست و به دبیر خردمند گفت : عهدی بنویسید که بهرام شاه پیروز سزاوار تاج و تخت است و جز راستی نمی جوید . روز بعد بهرام بر تخت نشست و بزرگان یک به یک گواهی کردند که بهرام شهریار جهان است و بعد از او فرزندانش به پادشاهی میرسند . سپس بهرام گفت : هرکس که پادشاهی مرا قبول ندارد سه روز وقت دارد تا ایران را ترک کند. همه بر او آفرین گفتند و مخالفان هم آنجا را ترک کردند و پراکنده شدند و به سوی روم رفتند .بندوی همچنان در زندان اسیر بود و نزدیک هفتاد روز از اسارت او می گذشت و بهرام پورسیاوش را نگهبان او کرده بود .بندوی در زندان سعی در فریفتن بهرام سیاوش داشت و می گفت : درست است که فعلا بخت از خسرو برگشته است اما بالاخره پیروزی با اوست . تا دو ماه دیگر سپاهی از روم به ایران حمله می کند و تاج و تختی برای بهرام نمی ماند .بهرام سیاوش گفت: اگر شاه به من امان دهد هرچه بگویی میکنم . پس بندوی سوگند خورد که او در امان باشد و بعد از بر تخت نشستن خسرو به او مقام و بزرگی عطا میشود . پورسیاوش گفت :پس من با شمشیر زهرآگین کار چوبینه را یکسره می کنم . بندوی گفت : پس مرا از بند آزاد کن تا بر خسرو روشن شود که تو با ما همکاری کرده ای .صبحگاه بهرام سیاوش به بندوی گفت : امروز چوبینه به بازی چوگان می پردازد . من با پنج نفر صحبت کرده ام و آنها را همراه نموده ام . تا دمار از روزگار او درآوریم .بهرام سیاوش زنی داشت که چشم دیدنش را نداشت ، پیامی برای بهرام چوبینه فرستاد که بهرام سیاوش زیر قبایش زره پوشیده است و نمیدانم چه در دل دارد . بهتر است از او دور باشی . چوبینه پیام زن را گرفت و در میدان چوگان هرکس به او نزدیک می شد دستی به پشتش میزد و فهمید هیچکس جز بهرام سیاوش زره نپوشیده است پس به او گفت : ای بدتر از مار چه کسی در میدان چوگان زره می پوشد ؟ این را گفت و شمشیر کشید و او را کشت . خبر در شهر پیچید که بهرام سیاوش به دست چوبینه کشته شده است .وقتی بندوی خبر را شنید جوشن پوشید و با دوستان بهرام سیاوش فرار کرد .بهرام چوبینه ، مهروی را نگهبان بندوی کرد اما به چوبینه خبر دادند که بندوی فرار کرده است . بهرام فهمید که اینها همه حیله بندوی بوده است و از کشتن بهرام سیاوش پشیمان شد و گفت : اشتباه از من بود که از ابتدا بندوی را نکشتم . از آنسو بندوی با سپاه کمی که داشت به سوی روم در حرکت بود تا اینکه به موسیل ارمنی رسید و از او آب و غذا گرفت چون موسیل حکایت او را شنید ، گفت : ابتدا از وضع خسرو آگاه شو سپس حرکت کن و بندوی نیز به تجسس در مورد خسرو پرداخت . از آنسو خسرو به سوی روم در حرکت بود که به شهر باهله رسید و مردم به پیشوازش آمدند . در همین موقع پیکی از سوی بهرام آمد و برای بزرگ شهر پیام آورد که : سپاه من اکنون در راه شهر توست اگر خسرو را دیدی رها مکن .بزرگ شهر نامه را به خسرو نشان داد و خسرو فورا از آن شهر خارج شد تا در بیابان به نزدیکی فرات رسید و همه گرسنه و تشنه بودند . به بیشه ای رسیدند که در آنجا کاروان شتری بود . سالار کاروان به خسرو کرنش کرد و خسرو پرسید : نامت چیست ؟ او گفت : من قیس بن حارث هستم که از مصر آمدم . خسرو گفت : خوردنی چه داری ؟ ما همه گرسنه ایم . مرد عرب گفت :صبرکن تا غذا حاضر کنم . پس یک ماده گاو کباب کرد و همه خوردند و خوابیدند .وقتیکه برخاستند خسرو پرسید راه چگونه است ؟ مرد گفت : تا هفتاد فرسنگ کوه و بیابان است اگر بخواهید برای راهتان گوشت و آب تهیه میکنم . خسرو پذیرفت . در راه کاروان دیگری دید و بازرگانی از آن کاروان نزد خسرو آمد . خسرو پرسید : از کجا آمدی ؟ بازرگان گفت : من بازرگانی هستم که از شهر خره اردشیر می آیم و نامم مهران ستاد است . بازرگان غذایی که داشت آورد و خوردند و سپس آب آورد تا شاه دستانش را بشوید اما خرادبرزین جلو دوید و آب را خودش به دست شاه ریخت سپس بازرگان شراب آورد و باز هم خرادبرزین جلو دوید و خودش می را به شاه داد .شاه به بازرگان گفت : حالا راه کدام است ؟ تا خره اردشیر چقدر راه است ؟ بازرگان راهنمایی کرد و خسرو به راه افتاد تا به شهرستان موردنظر رسیدند اما اهالی درهای شهر را بستند . خسرو و اطرافیان سه روز پشت در بودند تا روز چهارم کسی را فرستادند و تقاضای غذا کردند ولی نپذیرفتند . در همان زمان ابر تیره نمودار شد و باد سختی برخاست و همه شهر وحشت زده شدند . اسقف از خداوند پوزش خواست و مردم به کمک خسرو رفتند و پوزش خواستند . در آن شهرستان کاخی بود که قیصر بناکرده بود ، خسرو سه روز آنجا ماند و به قیصر نامه نوشت و شرح ماجرا را بازگفت . روز چهارم خسرو به راه افتاد تا به دیری رسید . در آنجا راهب ستاره شناسی بود که همه از درستی سخنانش تعریف میکردند . تا راهب خسرو را دید ، گفت : بی گمان تو خسرو هستی که به دست یکی از زیردستانت از تخت شاهی کنار گذاشته شده ای . شاه خواست او را بیازماید پس گفت :من کهتری از ایران هستم که پیامی برای قیصر دارم . راهب گفت : این را مگو . تو شاه هستی ، مرا آزمایش مکن . خسرو شگفت زده شد و پوزش خواست . راهب گفت : بزودی یزدان تو را بی نیاز و سرافراز می کند . تو از قیصر سلاح و سپاه میگیری و خداوند یار توست . تو با دختر قیصر وصلت می کنی و بالاخره آن بدنژاد که تو را آواره کرد ، فرار میکند و روزی به فرمان تو خونش ریخته میشود . خسرو گفت : چقدر طول می کشد تا به پادشاهی برسم ؟ راهب پاسخ داد : دو ماه و ده روز بعد تو به تاج میرسی و پانزده روز بعد شاه ایران میشوی . خسرو پرسید : در بین اطرافیان من چه کسی بر ضد من عمل می کند ؟ راهب پاسخ داد : شخصی به  نام بسطام که تو ، وی را دائی خود میدانی پس از او دوری کن . خسرو برآشفت و به گستهم گفت : مادرت نام تو را بسطام نهاد . خسرو به راهب گفت : آیا این بسطام است ؟

 راهب گفت : بله ، خودش است . گستهم گفت : ای شهریار به حرفهای او توجه نکن . به یزدان و آذرگشسپ و به خورشید و ماه و به سر شاه قسم میخورم که تا زنده هستم جز راستی با شاه نجویم . چرا حرف این مسیحی را باور می کنی ؟خسرو گفت: نگران نباش . من از تو بدی ندیدم ولیکن از قضای آسمانی نباید شگفت زده شد .شاه راه افتاد تا به شهرستان وریغ رسید . نامه ای از قیصر رسید که هرچند ما پادشاهی جداگانه ای داریم اما هر کمکی بخواهی دریغ نمی کنیم . شاه شاد شد و به گستهم و بالوی و اندیان جهانجوی و خرادبرزین و شاپورشیرگفت : قبای زربفت بپوشید و وقتی صبح شد به نزد قیصر روید و سخنان او را بشنوید و به احترام رفتار کنید . اگر قیصر به چوگان پرداخت با او همراه شوید و سعی کنید که شکست بخورید . سپس به خرادبرزین گفت : حریر چینی و مشک سیاه بیاور تا نامه ای به قیصر بنویسیم . به بالوی گفت : تو آنجا زبان من هستی پس زیبا و نغز صحبت کن و سخنان او را هم به یاد بسپار . وقتی قیصر شنید که بزرگانی از سوی خسرو آمده اند بر تخت عاج نشست و تاج بر سر نهاد و آنها را به حضور طلبید . فرستادگان برقیصر آفرین گفتند و پیشکشها را عرضه کردند . قیصر از شاه ایران و رنج راه پرسید . خرادبرزین جلو رفت و نامه شاه را داد . قیصر گفت : بنشین . اما خرادبرزین پاسخ داد : شاه به من اجازه نداده است که جلوی قیصر بنشینم سپس گفتار خسرو را برایش گفت : ابتدا ستایش یزدان و سپس از فریدون شاه گفت تا به کیقباد رسید و گفت : همیشه این سلسله به پا بوده است تا اینکه بنده ای ناسپاس شورش کرد و بر تخت نشست . مرا یاری کنید تا انتقام بگیرم .قیصر ناراحت شد و گفت: من خسرو را عزیز میدارم و هرچه سلاح و گنج و لشگر لازم دارید ، بردارید . هرچه بخواهید دریغ ندارم . سپس قیصر دبیرش را فراخواند و دستور داد تا نامه ای در خور خسرو بنویسد و به سواری دلیر و سخنگو و خردمند داد تا به نزد خسرو ببرد و گفت :نزد خسرو برو و بگو که از نظر سلاح و سپاه و گنج شما را پشتیبانی میکنیم تا بالاخره بتوانی به پایتخت خود بروی . سوار به راه افتاد و پیغام قیصر را به خسرو برد .قیصر در مجلسی محرمانه به موبد گفت : این شاه دادخواه از تمام جهان به ما پناه آورده است . من چه باید بکنم ؟موبد گفت : باید با فیلسوفان و خردمندان مشورت کنیم پس به دنبال آنها فرستاد و چهارتن از جوانان و پیران رومی نژاد به نزد قیصر آمدند و گفتند : ما تا زمانیکه اسکندر مرد از ایرانیان زخم خورده ایم و اینک یزدان پاک به تلافی کارهای گذشته آنها را عقوبت میکند اگر خسرو به تاج و تخت برسد از روم باج میخواهد پس بهتر است به سخنان ایرانیان بی توجهی کنی .قیصر سواری نزد خسرو فرستاد تا سخنان خردمندان روم را برایش بازگو کند .وقتی خسرو آن سخنان را شنید دلتنگ شد و پاسخ داد : از طرف من به قیصر درود بفرست و بگو نیک و بد میگذرد اگر روم کمک نکند از خاقان کمک میخواهیم . پس اگر فرستادگانم را بفرستید دیگر اینجا نمی مانیم .وقتی پیام خسرو به قیصر رسید ، بزرگان را فراخواند و گفت : اگر ما به خسرو کمک نکنیم او از خاقان کمک میگیرد و بالاخره پیروز میشود و با ما کدورت پیدا می کند . بهتر است که ما او را دست خالی برنگردانیم . وزیر دانای قیصر ستاره شناسان را فراخواند و از آینده این جریان پرسید . ستاره شناس گفت : بزودی پادشاهی به خسرو میرسد و تا سی و هشت سال ادامه دارد. قیصر گفت : حال چه کنیم ؟ چگونه بر ناراحتی خسرو مرهم گذاریم ؟ بهتر است سپاهی بفرستیم تا به کمک خسرو بشتابد .پس نامه دیگری به خسرو نوشت و گفت : با موبد مشورت کردم و از رای خود برگشتم . من به شما کمک می کنم . تو نباید از رای رومیها ناراحت شوی چون خونهای زیادی از رومیها در زمان اردشیر و هرمزد و کیقباد ریخته شد و بسیاری از رومیها به اسارت رفتندو این کینه از قدیم مانده است . اما بدی آئین ما نیست . با آنها صحبت کردم و دلشان را از کینه پاک نمودم .حالا هرچه بخواهی انجام میدهم در عوض شما قول دهید که خراج از ما نگیرید و از ایرانیان کسی به مرزهای ما حمله نکند و بعد اینکه با ما خویشاوند شوید . پس عهدنامه ای بنویسیم تا پیمانمان استوار شود که از این پس از کین ایرج سخنی نباشد و ایران و روم یکی باشند . من در سراپرده دختری دارم که اگر موافقت بفرمایی به عقدت درمیاورم تا دوستیمان استحکام یابد و فرزندت دیگر کین ایرج را به یاد نیاورد .

مسیح پیمبر چنین کرد یاد                   که پیچد خرد چون بپیچی ز داد

اگر پیمان را بپذیری ما پشتیبان تو خواهیم بود . وقتی نامه به خسرو رسید دبیر را فراخواند و پاسخ نامه را چنین داد که تا وقتی که من پادشاه ایران هستم از روم باج نمیخواهم و لشکری هم به آنجا نمیفرستم و شهرهای مرزی را که از روم گرفته ایم به شما می سپارم و دختر پاک شما را هم خواستگاری می کنم . بنابراین سپاهی را که میفرستی به گستهم و شاپور و اندیان و خرادبرزین بسپار .

همه کینه برداشتیم از میان                          یکی گشت رومی و ایرانیان

این نامه را به خط خود نوشتم و مهر من پای آن است . پس نامه به قیصر رسید و در میان خردمندان نامه را خواندند و بزرگان هم گفتند ما کهتریم و تو قیصر مایی و هرچه بگویی همان رواست.روز بعد قیصر به جادوگرانش گفت : طلسمی بسازند و زنی زیبا بر تخت و پرستندگان در اطراف او بایستند و او اشک از مژگان بریزد و آه بکشد . جادوگران چنین کردند . سپس قیصر گستهم را فراخواند و گفت :دخترم پندم را نمی پذیرد و حاضر به ازدواج نیست و گریان و رنجور شده است . بهتر است نزد او بروی و پندش دهی شاید فایده کند . گستهم پذیرفت اما هرچه پند میداد و صحبت میکرد دختر توجهی نمیکرد و گریان بود پس نزد قیصر رفت و گفت : هرچه کردم سودی نداشت . روزهای بعد قیصر به بالوی و اندیان و شاپور هم گفت که نزد دختر بروند اما آنها هم کاری از پیش نبردند . بالاخره خرادبرزین هم خواست تا نزد دختر رود و رضایت او را بگیرد . خراد نزد دختر رفت و او را نصیحت کرد اما دختر جوابی نداد و میگریست. خرادبرزین دقت کرد که دختر یکسره گریه می کند ولی خشمش خاموش نمیشود و جنبشی ندارد انگار که جان در بدن ندارد ، پس فهمید که طلسم است . به نزد قیصر رفت و خندید و گفت : این طلسمی است که دوستان مرا فریب داد اگر شاه بشنود ، خواهد خندید.قیصر گفت : جاودان باشی که به راستی شایسته وزارت شاهان هستی . من خانه ای با ایوان بلند دارم اگر میخواهی بدانی این طلسم است یا کار ایزدی است از آنجا ببین .خرادبرزین رفت و دید که طلسم ایستاده و معلق است .خراد گفت : این طلسمی کمیاب است .قیصر پرسید : این طلسم مال کجاست ؟ خراد گفت: این طلسم از آهن و گوهر است و مغناطیس باعث بوجود آمدن آن است و هرکس که این کار را کرده است به کار هندوان وارد میباشد .قیصر پرسید : هندو چه میپرستد ؟ خراد گفت : در هند گاو پرستیده میشود و آنها خداپرست نیستند و آتش را که اثیر مینامند را سوزاننده گناهان میدانند و بر باور خود صادق هستند اما شما که به مسیح اعتقاد دارید به گفته های او عمل نمی کنید . عیسی (ع) گفت : اگر پیراهنت را کسی ستاند با او تندی مکن . اگر کسی سیلی به صورتت زد ، خشمگین مشو .به غذای کم بساز . بدی مکن و دیگران را آزار نده اما شما حرفهای مسیح را انجام نداده اید و گنج ذخیره می کنید و ایوانهایتان به آسمان سرمیکشد و به همه جا لشگر میکشید و کسی از تیغتان در امان نیست . اینها تعالیم مسیح نیست . او درویشی بود که از رنج تن نان بدست می آورد و مرد جهود او را کشت و بر دار کرد . او در کودکی پیامبر شد گویی که فرزند خداست و به زن و فرزند نیازی نداشت و همه رازها برایش آشکار بود .اما ما که دین کیومرثی داریم و دادار کیهان را یکی میدانیم در روز نبرد به یزدان پناه میبریم . شاهان ما دین فروش نیستند و دنبال گوهر و دینار و نام و نشان نیستند مگر به داد .

جز از راستی هر که جوید ز دین                           برو باد نفرین بی آفرین

قیصر سخنان او را پسندید و به تمجید او پرداخت و درم و تاج و گنج و دینار فراوانی به او هدیه کرد.سپس قیصر سپاهی شامل صدهزار رومی به همراه سلاح و اسبان جنگی و درم و دینار مهیا نمود و دخترش مریم که عاقل و خردمند و سنگین بود را به گستهم سپرد که طبق آئین به ازدواج خسرو درآورد و جهیزیه فراوانی شامل طلا و گوهرهای شاهانه و یاقوت و جامه زرنگار و دیبای رومی و ابریشمی زرین و گستردنیها به همراه یاره و طوق و گوشوار و سه تاج گوهرنگار و چهار عماری زرین و چهل مهد آبنوس و سیصد کنیز و پانصد غلام و چهل خادم و چهار فیلسوف رومی خردمند به همراه مریم فرستاد . سپس نامه ای بر پرنیان خطاب به خسرو نوشت و از زیردستان او تجلیل کرد و گفت : شایسته تر از گستهم در جهان نیست و بزرگتر از شاپور میانجی گری وجود ندارد و بالوی در رازداری بی همتاست . همتای خرادبرزین در دنیا وجود ندارد که از هر آشکار و نهانی آگاه است و همه کارهایش ایزدی است .بعد از آن قیصر ستاره شناس را فراخواند تا روز حرکت را تعیین کند و در روز مقرر سپاه و دخترش را روانه کرد و تا سه منزلی او را بدرقه نمود و در پایان فرمانده سپاهش نیاطوسرا فراخواند و مریم را به او سپرد .

/ 0 نظر / 7 بازدید